انــقدر شو آف نکردن ســخته ؟!

انقدر تو بوق و کرنا نکردن پاره کنندست ؟ :|

پاکی ؟!

برای خودت باش !

روی مخ من راه نرو !!!!!!!!!!

دم از موسیقی بی کلام روح نواز اون بچت نزن :|

این همه ایراد و این همه غر از دیگران !!!!

منتظرم شدید !

منتظر روزیم بچت بزرگ شــــه

مو به مو همه اون ریا کاریاتو با تو دهنی جواب بده !

دعا یا نفرین نیست !

چون اهل این کارا نیستم !

صرفا یه انتظاره !

بابت این همه حرف مفت هایی که تو جمع میزنی و بقیه برات چه چه میزنن ،

که هی چه ادم درستی !!!!!

بسه انقدر ریا !!!!

بسه انقدر نمــــایش !

خـل کردین مارو به قران :/



شوان ...
۲۲ آبان ۹۷ ، ۲۲:۱۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

 گیر کردن بین دوتا راه که نه ! سه تا راه خیلی سخته !


 که خلاصه اش میشه این :


1_ کنار اومدن با شرایط فعلی و اصلاحش هرچند مشکل باشه و تهش یه سری صدمات هم


از نظر تایمی بهم بخوره ! ولی خوبیش میشه تموم کردن یه کار ناقص ! بدون پارتی بازی !


بدون گشتن دنبال یه ادم اسانسور طور :|


2_کنار نیومدن با این شرایط و ریسک کردن ! رفتن سراغ یه ادم دیگه ! البته یا مشورت !


که اون ادم به جای ادم فعلی  بخواد کمکم کنه !


که خوبیش میشه  یه انگیزه و حس و حال نو دوباره برای جنگیدن ! و شاید بهتر بودن


اون فرد جدید نسبت به این !ولی بدیش هم میشه یاد دادن این قضیه به خودم که


هر جا یه چیزی خراب شد ولش کن برو سراغ یه چیز بهتر !


ولی این صرفااا یه چیز نیست ! این قضیه موقعیت منو تا چند سال اینده فیکس میکنه :)


و جای یاد دادن موندن و ساختنه ؟ :| نمیدونم !!!!


3_ کمک و پشتیبانی اون ادما رو ول کنم و خودم جلو برم ! با اون تز فکری که هی


میخوام به اون ادما القا کنم که هی با این چیزی که تو ذهن مننه پیش بریم !


من اینجوری دوست دارم ! من اینجوری راضی میشم ! خوبیش میشه اگه نشد همه


همه تقصیرا گردن خودمه ! پول مفت کمتری توی اشغال دونی ریخته میشه :)


و احساس رضایت میکنم تو طول کار که اها همینه داره همه چی طبق نقشه


ذهنی خودم پیش میره !ولی بدیش اینه بازم یه ریسکه ! خودم نتونم چی ؟!


انقدر به خودم مطمئنم که تنهایی بخوام این مسیر رو برم ؟!مسیری که یه بار


توش کم اوردم !!!!!! نمیدونم نمیدونم !!!!



بین این سه تا موندن و بین این سه تا موندن !!! :|


کدومش ؟! و واقعا کدومش ؟! :))



شوان ...
۲۰ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر


ناطور دشت کتابی از " جـی دی سالــیــنــجر " ...!

کتاب از زبون "هولدن کالفیلد" دانش اموز رفوزه 17 ساله دبیرستان "پنــسـی" !

که هم متن روونی داره و هم در عین حال با طنز به شدت داستان رو جذاب کرده.

به قول خود نویسنده تو اوایل کتاب که میگـه :

من کتاب هایی رو دوست دارم که هر چند صفحه که میری جلو یه چیز بامزه و فان

داشته باشه و نویسنده جوری نوشته باشه که پیش خودم بگم:

ای کاش این دوست من بود !

فکر میکنم یه تعریف خیلی نامحسوس از خودش و قلمش کرد :)

چون این ویژگی ها دقیقا و کمال و تمام توی کتاب ناطور دشت و توی قلم

جی دی سالینجر دیده میشـــه !

که تهش میگی :

میـشد این دوست من باشـــه ؟! :)



پ.ن : این پست بروز رسانی و کامل میـشه !

احتمالا به زودی :)



شوان ...
۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۵:۱۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر


ولـف گارتسـکی یکی از جنایی نویس های مطرحه.

داستان کوتاه "حق شناس " اثر گارتسکی رو که خوندم فکر کردم از کل داستان و کشمکش های

شخصیت اصلی داستان ، دیالوگ پایان قصه اونقدر خوب بود که حتی داستان از نظرم نه چندان

پیچیده رو نسبتا قابل قبول کرد.


توضیح کوتاهی بخوام ازش بگم :


راجع به یه مامور پلیس به اسم جیمی استارکس که با دوستش جان اوایل داستان دارن راجع به

یه قاتل فراری حرف میزنن که چندروزه درگیر پیدا کردنشن و طی همین صحبتا جیمی داستان نجات

بچش رو تعریف میکنه.

که میگه رفته بودم دنبال زنم نانسی و دخترم باربارا...باربارا رفت توی ماشین زودتر از ما نشست و با

شیطنت دستی ماشین کشیده شد و ماشین با سرعت به طرف رودخونه رفت و دخترم پرت شد توی

رودخونه.منم با اینکه شنا بلند نبودم پریدم تو آب...دم دمای مردنم بود که یه مردی اومد و من و دخترم

رو با تشر نجات داد وازش به عنوان فرشته و قهرمان یاد میکنه و میگه هرچقدرم ازش خواستم

اسمشو بهم نگفت فقط وقتی داشت میرفت اسم خودمو بهش گفتم.

جیمی که بعد از کارش میره خونه...میبینه نانسی و باربارا رفتن خونه مادر نانسی و اونم خونه

تنهاست !میبنیه زنگ در رو میزنن !همون مرد نجات دهندست ! اول نمیشناسه ولی بعد شناختنش

کلی خوشحال میشه و دعوتش میکنه تو . وقتی اون مرد میاد تو و به جیمی میگه که دنبالشن

و همونقاتل معروفه جیمی شوکه میشه.و اینجاست که اون مرد میگه : حالا وقت جبرانه...اون روز

من زندگی توو بچت رو نجات دادم پس حالا کمکم کن.کلی کشمکش و حرف وحدیث و...این وسط

پیش میاد !اما فردا جیمی به اون دست بند میزنه و میره تحویلش میده با کلی عذاب وجدان اینکه

اون نجات دهندهمن بود و کلی حرف خود اون موری فورمن ( جناب قاتل) که تو نمک نشناسی من

زندگیتو نجات دادم. منو هیچوفت فراموشنمیکنی.چند روز بعد که اعدامش میکنن دوست جیمی

(جان) بهش میگه موری فورمن قبل مرگ بهت چیزی گفت.جیمی با استرس میگه: چی؟!

جان میگه: گفت بهش بگو هروقت به چشمای دخترش نگاه کنه منو میبینه !

اینجا جان یکمی بهم میریزه و میره خونه که زنش و بچشم حالا برگشتن !

دخترش که میره بغلش با دقت بهش نگاه میکنه .

باربارا میگه : بابا به چی نگاه می کنی ؟

جیمی هم یه چیزی تو مایه های چشمات رو یا تو رو ! میگه !

باربارا میگه : خب چی میبینی ؟!

جیمی میخنده و با رضایت میگه : تصویر خودمو میبینم عزیزم !




والــــسلام !!!!!!!



پ.ن : ته چـــین مادر پـز :)

شوان ...
۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۳:۱۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

 مسخره میدونی چیه ؟!

 اینه که واجب رو ببوسی بزاری کنار ! سر بی  عاری !

 اونوقت سمت مکروه  نری :|

 مکروه نه حرام !!!!

 بحث دین و معنویت نیست !

 بحث این کار پر از درگیریه که فعلا باید درگیرش بمونم !

 فرع رو چسبیدم و اون فرعیات مضر رو ول کردم !

 ولی اون اصلیه کو؟

 واقعا اون چسبیدن و موندن سر اون اصلیه چرا نیست ؟! :|

 من خوبم ؟!

 قطعا نه !



 پ.ن : باید از خودم تقدیر کنم که سر یه سری حرفهام موندم با وجود پیش نبردن اون مسئله اصلی ؟!

 نمیدونم !

 این یه شکنجست !

 نه این رو دارم نه اونو !

 رفیق من نیستم تو باش :|

 کجایی دقیقا ؟

 

شوان ...
۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۷:۳۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱ نظر


اصیل ها رو بعد مدت ها دوباره دیدم.

اینبار جنبه ی وحشی بازی های خون اشامیش برام پررنگ نبود...یا خیانت های ریز و درشت تو خود خانواده !

ته هر داستانش جوری میپیچید و میچرخید که میشد داستان گوشت هم رو خوردن و استخون هم

رو دور ننداختن !

و اون حس امنیت و فخر تموم نشدنی !!!

و قسمت اخرش که با مرگ کلاوس ( مرگ شرافتمندانه کلاوس) شاید یه بعد انسانی داد به شخصیت

شیطانیش و الایـژا که نمونه یه برادر حامی بود و با کلاوس مرد !

فیلم همون فیلم بود !

من همون ادم نبودم !

من بزرگ تر شدم !

شاید صرفا همین !



***


امشب خونه مادربزرگ به بهانه تولد !

خوش گذشت !

بیخیال کینه ی درونی اون نشان داران پر مدعا بهشون خندیدم.

مسئله ای نبود.

خنده به جای گوش تلخی نسخه خوبی بود.

لاقل برای روحیه خودم.

بزار بعد ها به خودم بگم یک ادم دورو که فلان شب با دشمنش خندید !

بزار بگم !

فدای سر خنده های امشب مادربزرگم.

فدای سر خنده های خودم.

فامیل

فامیل

فامیل



****




پ.ن : & گفت ده صبح بیا اونجا...میخوایم والبیال بازی کنیم !

خواستم بگم والیبال دقیقا کجای زندگی منه ؟ :|

ساعد و پنجه جای کدوم طبع بلند منه ؟ :|

اما نگفتم...یک امشب بیخیال گوشت تلخی !

بزار فکر کنه محبت و شب با فخر و غرور سرش رو بالشت بزاره.

فردام شلواز ورزشی پاش کنه بگه کجایی بیا !

بزار همه خوش باشن .




# :) #



شوان ...
۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۰:۴۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر


بعضی ها جالب اند !

می گن میریم تمام ! چند روز بعد میری میای هستن !

می گن به نظرم دیگه نباید اینکارو بکنم ! چند روز بعد اونا هستن و ورژن شدید تر اون کار !

داشتم فکر میکردم جدی نگرفتن حرف این ادما یه بحثــه !

چهارپا فرض کردن خودمون یه چیز دیگست !

باید قبول کرد عده ای به این دنیا اومدن که جلب توجه کنن !

اومدن که بخوان تو راس باشن و امان از روزی که اون تو راس بودنشون بخواد به خطر بیفته !

امــــان !!!

اون روزه که دیوانه بازیاشون شروع میشه !

قهرهای خردسال گونه برای یک هیکل  چند کیلویی مضحـــک !

و بعد تهش رسیدن به اون توجه قبلی مورد نظر و دوباره مزخرف گویی های قبلی !

و حس ریـــاســـت !

حس پرستش شدن !

حس وابسته بودن دائم به دیگران !

نه صرفا سر انسانیت !

شاید به خاطر تملق های مداوم و ارضا شدن اون هیولای تو مغزشون که هر ثانیه فریاد میزنه :

تـوجـــه تـــوجــــــه توجـــــه !



پ.ن : و پــست اول ؟!

شوان ...
۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۶:۱۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر